خرید بک لینک
آتش‌سوزی و هیچ وقت از در روز جاریم بیش‌تر حس بی‌پناهی نداشتمپی‌نوشت: چشم‌تون روز بد نبینه، انگار کرونا و گرمای تابستون کم بود که آتش‌سوزی جنگل هم بهش اضافه شد. خونه‌ی ما نزدیک یکی از همین جنگل‌های در حال سوختن هست و من مجبور شدم خونه‌ام رو برای یک مدت نامعلوم ترک کنم :(از وقتی اومده بودم آمریکا خونه‌ و شهری که توش بودم برام «خونه‌ی واقعی» بود و حس «غریبی» نداشتم، اما خب الان خونه‌ام رو «مجبور» شدم که بذارم و بیام. اگه از روی آرامش و دل‌خوشی و سفر باشه آدم لذت هم می‌بره ولی این شرایط نه خیلی ..

برچسب: نویسنده: پویان پورحسین تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 5:24

هی رفیق! زندگی چقدر عوض شده از دو سه سال پیش! به‌روزا شیب پیشرفت تکنولوژی رو با پوست و جون حس می‌کنم! ولی گاهی نیازهای ما رو همون ابزارهای قدیمی بهتر می‌تونند جواب بدن... همون وبلاگ همیشگی که هر از چند گاهی یک نفر به جز خودم رد میشه و چشمش بهش میفته :)چند وقت پیش یه مهمونی بودم و بحث آرزوهای بچگی شد. هر کسی گفت که وقتی بچه‌تر بوده یا وقتی ۱۸ سالش بوده و داشته انتخاب رشته دانشگاه می‌کرده چه حسی داشته و چرا اون رشته رو انتخاب کرده. تصورش چی بوده و خودش رو بعد از فارغ‌التحصیلی کجا می‌دیده. اکثر آدم

برچسب: نویسنده: پویان پورحسین تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 5:24

دلم پر شده باز

می‌دونی، زبونم بند میاد وقتی نباید بند بیاد، ذهنم پر میشه از حالت‌های مختلف چیزایی که می‌خوام بگم، انقدر هی با خودم میگم و تکرارشون میکنم که دیگه موقعی که واقعا میتونم بگم، خسته شدم و نمی‌گم...

سکوت سکوت سکوت، همدم همیشگی من! خسته‌تر از اونم که برای هر چیزی بخوام بجنگم، بخوام خودم رو ثابت کنم و بعد کل روزم رو پر میکنم از کار ...

کار و سکوت

برچسب: نویسنده: پویان پورحسین تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 5:24

صفحه بندی